|
خانم نوزده ساله ای که تازه از شوهرش جدا شده بود برای کمک و همیاری سراغ پیرمرد هفتاد ساله ای رفت که میگفتند نصف شهر بابل متعلق به اونه و در کار خیر از دیگرون جلوتره.
چون بحضور خیر معروف شهر رسید،تقاضای خود را به ایشان بیان داشت و اضافه کرد،برای امرار معاش و افتتاح آرایشگاه نیاز به مبلغی وام دارد.
پیرمرد خیر مبلغ درخواستی و ضامنی برای پرداخت وام را خواست.
خانم بیان داشت برای شروع نیاز به دویست هزارتومان دارد، و در این دنیا کسی را جز خدا ندارد.
پیرمرد گفت:چرا شوهر نمیکنی؟ حیف جوونیت نیست که داری هدر میدی؟
خانمه که منتظر چنین پرسشی از سوی پیرمرد بود گفت:حاج آقا کی حاضره با یه زنه مطعلقه توو این دوره زمونه اونم با این همه دختر که همه جا ریخته ازدواج کنه؟
انگار پیرمرد خیر نیز منتظر چنین جوابی از سوی خانومه بوده گفت:خب تو راست میگی اما اگه یه کم سخت نگیری شوهر خوب هم پیدا میشه که هم مواظبت باشه و همه هم جوره بهت خدمت کنه بشرط آنکه ظاهربین نباشی و به عمق موضوع منطقی فکر کنی.
خانمه گفت:حاج آقا حرفه شما درست اما کوو این آدمی که شما میگید؟من حاضرم بی چون و چرا قبول کنم تا از این فلاکت و بی کسی در بیام.
پیرمرد خیر ادامه داد:هستند آدمای همسن و سالهای من که بعلت فوت و یا کهولت همسرشان نیاز به همسر دارند و حتی حاضرند جونشونو هم بدهند،مثلا خوده من الان چند ساله که همسرم از کار افتاده و من مجبورم به پاش بسوزم،آخه مگه من دل ندارم که باید به پای دیگری بسوزم؟
خانومه یه کم با این حرف پیرمرد سرخ شد و چیزی نگفت،اما پیرمرد ادامه داد که:خب چی میگی؟حاضری که به هم کمک کنیم تا از این فلاکت دربیایم؟
خانمه با لحنی شبیه به تردید گفت:من حرفی ندارم اما من تازه یک ماهه که از همسرم جدا شدم و این از نظر شرعی درست نیست و خودتونم میدونید که باید بالاجبار عده نگه دارم.
پیرمرد گفت:ایرادی نداره من تا آن زمان صبر میکنم.
خانمه گفت:حاج آقا پس من تا آنزمان چیکار کنم؟اگه میشه شما لطف کنید وامو بهم بدین من هم در عوض شناسنامه خودمو میذارم تا زمان مقرر خدمتتون برسم.
پیرمرد خیر برای اینکه چشمه ای از دست و دلبازیشو نشون خانمه بده و بقول معروف طرفو طمع بندازه صندوقشو باز کرد و بیست برگ صدهزار تومانی جلوی خانمه گذاشت و گفت:این علی الحسابو بگیر کم و کسرم داشتی بیا پیش خودم.
خانمه که برق پولارو دید با عشوه گفت:وای ی ی جاج آقا... مرسی مرسی مرسی...
پیرمرد خیر قبل از رفتن خانمه گفت:اشکال نداره بعنوان نامزد یه روز در میون همو ببینیم؟
خانمه با لبخند توام با عشوه گفت:البته که اشکالی نداره کاره حرام نمیکنیم که،و از حاجی خداحافظی کرد و رفت.
روز اول برای حاجی یه کم خاطره انگیز توام با سختی گذشت روز دوم زمان موعود بود و لحظه ها برای حاجی به سختی میگذشت اما زمان خیلی کند پیش میرفت و از خانمه خبری نبود،با تردید گوشی تلفنو برداشت و چند شماره گرفت...مشترک مورد نظر در دس رس نمیباشد....اه...لعنت به این ایرانسل...ای کاش یه سیم کارت دائمی براش میگرفتم.
تا عصر، و بعد از آن همون شماره را چند بار دیگه گرفت اما همیشه همون جواب بود.خلاصه اون روزو با سختی پیش برد اما روزهای بعد نیز فرقی با روزای قبل نداشت و تنها دلگرمیش همان شناسنامه بی ارزش بود که بهش امید میداد،تا اینکه یه روز اتفاقی یه خانمی گوشیو برداشت.پیرمرد آهی از ته دل کشید و گفت:کجایی خانوم؟تو که مارو دق مرگ کردی....اما اونطرف گوشی با تعجب گفت:شوماآآآ!
پیرمرد گفت:منم حاجی فلانی...همونی که شناسنامتو پیشش گذاشتی..
اون خانم گفت:عذر میخوام فکر کنم که اشتباه گرفتین
پیرمرد گفت:مگه این شماره 09353470000 نیست؟
گفت:بله درسته
پیرمرد گفت:مگه تو پریسا خانم نیستی؟
گفت:نه آقا من دوستشونم و ایشون خطو بمن واگذار کردند.
عرق سردی رو پیشونی پیرمرد بیچاره نشست و بی اختیار گوشیو گذاشت و رو صندلیی که پشتش بود نشست و بفکر فرو رفت.
چند روزی گذشت تا حال پیرمرد جا بیاد و چند بار هم به همون شماره زنگ زد و با التماس میگفت تا به پریسا بگه که با او تماس بگیره و یا بیاد شناسنامشو ببره .اما باز هم بی فایده بود.
تا دیروز که با خبر شدم همسر حاجی به رحمت خدا رفت و حاجی دوباره با همون شماره تماس گرفت و از دوست پریسا خواست خبر فوت همسرشو به او بده و خودشو و دوستاشو برای مراسم اون مرحومه دعوت کرد تا شاید تسلی خاطرو دله حاجی شوندو دریچه امیدی باز بشه،در اوج پیری لااقل قبل از مرگ یه بار دیگه به کام دل برسه.
عشقء پیری گر بجنبد، سر به رسوایی زند.
شاد باشید.
|